اوحدی | جام جم | در اعتقاد خود گوید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با چنین فقر و این تهی دستی وندرین خاکساری و پستی پشت گرمم بدانکه بیکم و کاست اعتقادی درست دارم و راست به رسول و کلام و وحی و ملک به شب قربت و عروج فلک به بهشت و بدوزخ و بالم به سماوات و عرش و لوح و قلم به ترازو و عرصه عرصات به عبور مجردان ز صراط به کرامات و معجز و بولی به ابوبکر و عمر و بعلی به شب اولین گور و عذاب به وقوف و بحشر و نشر و حساب به خدایی که واحدست و صبور به خدایی که قادرست و غفور بیزن و بیشریک و فرزندست او به کس، کس باو نه مانندست حی و قیوم و بر وعدل و علیم خالق و رازق و قدیر و قدیم بود و هست و بود ولی بیچون از جسد فرد و از جهت بیرون ز اختر و چرخ و عقل و جان برتر وز خیال و ضمیر و فکر به در ملک انس و جان علیالاطلاق «ابدی الظهور والاشراق» حکم او عدل و وعده او راست بجز و هرچه بود و هست و اوراست پادشاها، به ذات اکرم تو به صفات و به اسم اعظم تو که ز ایمان مکن تهی دستم بر همینم بدار تا هستم