اوحدی | جام جم | در تربیت اولاد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شرم دار، ای پدر، ز فرزندان ناپسندیده هیچ مپسند آن با پسر قول زشت و فحش مگوی تا نگردد لئیم و فاحشه گوی تو بدارش به گفتها آزرم تا بدارد ز کردههای تو شرم بچه خویش را به ناز مدار نظرش هم ز کار باز مدار چون به خواری برآید و سختی نکشد محنت و زبون بختی کارش آموز، تا شود بنده جور کن، تا شود سر افگنده مدهش دل، که پهلوان گردد تو شوی پیر و او جوان گردد گر کمانش خری، چو تیر شود ور کمر یافت، خود اسیر شود ننشیند، سفر کند ز برت بگدازد ز هجر خود جگرت هر دم آید به روی او خطری هر زمان آورند ازو خبری مادر از اشتیاق او میرد پدر اندر فراق او میرد چون هوس کرد پنجه و کشتیش گر اجازت دهی همی کشتیش یا به جنگیش برند و سر بدهد یا شود دزد مال و زر بنهد گر چه فرزند کشته تو بود این بلا دسترشته تو بود