اوحدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون ندیدم خبری زین دل رنجور ترا در سپردم به خدا، ای ز خدا دور، ترا شاد نابوده ز وصل تو من و نابوده توجفا کرده و من داشته معذور ترا صورت پاک ترا از نظر پاک مپوش که به جز دیده پاکان ندهد نور ترا گر ز دیدار تو آگاه شوند اهل بهشت سر مویی نفروشند به صد حور ترا ای که رنجی نکشیدی و ندیدی ستمی چه غم از حال ستمدیده رنجور ترا؟ تو که چون من ننشستی به غمی روز دراز سخت کوتاه نماید شب دیجور ترا اوحدی را ز نظر دور مدار، ای دل و جان که دلارام ترا دارد و منظور ترا