اوحدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز بلبل بوستان پر ناله و فریاد خواهد شد که صحرا سبز و گلها سرخ و دلها شاد خواهد شد عروس گل ز اطراف چمن در جلوه میآید بیا، گو: بلبل مشتاق اگر داماد خواهد شد ز بس کالحان داودی ز مرغان عزیمت خوان به گوش من رسید، امشب زبورم یاد خواهد شد چنان مینالم از سودای آن گلچهره هر صبحی که از نالیدن من عندلیب استاد خواهد شد ز عشق روی آن لیلی من ار مجنون شوم شاید که گر شیرین ببیند روی او فرهاد خواهد شد نه تنها آبرویم برد و در جانم فگند آتش که خاکم کرد و خاکم نیز هم بر باد خواهد شد گرفتم کاوحدی آزاد گشت از هر که در عالم ز بند او نمیدانم که چون آزاد خواهد شد؟