اوحدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به من از دولت وصل تو مقرر میشد کارم از لعل گهربار تو چون زر میشد دوش گفتم: بتوان دید به خوابت، لیکن با فراق تو کرا خواب میسر میشد؟ بارها شمع بکشتم که نشینم تاریک خانه دیگر ز خیال تو منور میشد عقل دل را ز تمنای تو سعیی میکرد عشق میآمد و او نیز مسخر میشد گر چه بسیار بگفتیم نیامد در گوش خوشتر از نام تو، با آنکه مکرر میشد شرح هجران تو گفتم: بنویسم، لیکن ننوشتم، که همه عمر در آن سر میشد اوحدی را غزل امروز روانست، که شب صفت خط تو میکرد و سخنتر میشد