اوحدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای دل، بیا و در رخ آن حور مینگر بفگن حجاب ظلمت و در نور مینگر برخیز و از شراب غمش مست گرد و باز بنشین، در آن دو نرگس مخمور مینگر یاری که دل ز دیدن او تازه میشود مستورگو: مباش، مستور مینگر بر خوان عشق حاجت دست دراز نیست کوته نظر مباش و بهمنشور مینگر وقتی که انگبین وصالش کنند بخش خوی مگس مگیر و چو زنبور مینگر تنگ شکر به سرد مزاجان بمان و تو از گوشهای چو مردم محرور مینگر همچون سگ حریص مکن قصد گردران قصاب را ببین و به ساطور مینگر علت حجاب میشود اندر میان خلق دست از طمع بدار و به فغفور مینگر نزدیک بار اگر ندهندت مجال قرب بنشین و همچو اوحدی از دور مینگر