اوحدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نازنین، عیب نباشد، که کند نازای دل او همی سوزدت از عشق و تو میسازای دل اگرت میل به خورشید رخش خواهد بود بر حدیث دگران سایه بیندازای دل او به آواز تو چون گوش نخواهد کردن هیچ سودت نکند ناله به آوازای دل چونکه پیوسته دل سوخته میخواهد دوست گر نه قلبی تو، در آتش رو و بگدازای دل با درون تو غمش چون سرخویشی دارد خانه از مردم بیگانه بپردازای دل چشم آن ترک عجب تیر و کمانی دارد! پیش آن تیر سپر زود بیندازای دل باز بر دست همی گیرد و دل میشکرد گوش میدار که: صیدت نکند بازای دل اوحدی، بشنو اگر عافیتی میخواهی به چنین روی نکو دیده مکن بازای دل