اوحدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ماهرویا، عاشق آن صورت پاک توام بنده قد خوش و رفتار چالاک توام قرص خورشیدی، که چون بر رویت اندازم نظر روشنایی باز میدارد ز ادراک توام فارغ از حال دل آشفتهزار منی فتنه خال رخ خوب طربناک توام بر سر کوی تمنای تو از نزدیک و دور هر کسی را آبرویی هست و من خاک توام مار زلفت بر دلم هر لحظه نیشی میزند شربتی بفرست از آن لعل چو تریاک توام سرمه سازم دیدهای پاک بین خویش را گر به دست آید غبار دامن پاک توام اوحدی را در کمند آور، چو صیدی میکنی ورنه من خود روز و شب دربند فتراک توام