اوحدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نظر چو بر لب و دندان یار خویش کنم طویله گهر اندر کنار خویش کنم مرا ز خاک درش شرمسار باید بود اگر نظر به تن خاکسار خویش کنم حساب من چه کند یار؟ آن چنان بهتر که او شمار خود و من شمار خویش کنم رقیب اگر چه بر آن در ملازمست ولی سگ استخوان خورد و من شکار خویش کنم چو نیست جای ملامت، بهل، که مدعیان فغان کنند و من آهسته کار خویش کنم گرم نهی چو کله تیغ تیز بر تارک گمان مبر تو که: من ترک یار خویش کنم مرا ز دوست خویش اعتماد آنم نیست که پنجه با سر و دست نگار خویش کنم چو اوحدی سخن از لعل آن صنم راند هزار دامن گوهر نثار خویش کنم