اوحدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زلف تو اگر به تاب میبینم دل ز آتش غم کباب میبینم این جور، که بر دلم پسندیدی ظلمیست که بر خراب میبینم در دیدهخود خیال رخسارت چون عکس قمر در آب میبینم این شیوه چشمهای بیخوابت گویی که: مگر به خواب میبینم روی تو کشد مرا و این معنی از دور چو آفتاب میبینم هجر تو و مرگ اوحدی را من «من ذلک» یک حساب میبینم هر چیز که آن خطاست در عالم چون از تو بود، صواب میبینم