واژه جو

اوحدی | منطق‌العشاق | شنیدن معشوق سخن عاشق

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

به دست قاصدی داد این حکایت حدیثی پر شکیب و پر شکایت چو واقف شد پریرو راز او را وزان طومار دل پرداز او را به دل گفتا که: ناچارست یاری همین سرگشته بیچاره، باری

معنی اوحدی | منطق‌العشاق | شنیدن معشوق سخن عاشق | واژه جو