اولی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ یا اُلا) [ ع. ] (ص تف.) سزاوارتر، صواب تر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ یا اُلا) [ ع. ] (ص تف.) سزاوارتر، صواب تر.
(لا) [ ع. ] (ص.) نخستین، اولین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اولی . [ اَ لا ] (ع ن تف ) بهتر. سزاوارتر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). احری . (منتهی الارب ). اجدر. احق . احجی . صواب تر و سزاوارتر. (آنندراج ) (غیاث اللغات ) ج، اوالی . اولون . (منتهی الارب ) : این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی . حافظ. چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو رندی وهوس بازی در عهد شباب اولی . حافظ. با آنکه در کلمه ٔ اولی معنی تفضیل است در فارسی گاهی کلمه ٔ«تر» نیز بدان الحاق کرده اند. (یادداشت مؤلف ). صاحب المعجم گوید: اولی تر گفتن در فارسی جایز است اگر نسق کلام تازی نباشد و آن مبالغتی باشد بر مبالغت چنانکه در به و بهتر : این سخن مختصر اولی تر از آنک در سخن غث وسمین میگویم . مجیربیلقانی . خون، شهیدان را زآب اولی تر است این گناه از صد صواب اولی تر است . مولوی .
اولی . [ اُ ] (ع اِ) خداوندان، جمع ذو و این جمع خلاف ماده ٔ مفرد است . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). در حالت نصبی و جری . ♦ اولی اجنحه ؛ صاحبان بازوها و بالها و این کنایه است از ملائک چرا که منقول است فرشتگان پر و بال دارند. (از غیاث اللغات ) (آنندراج ).
اولی . [ لا ] (ع ص، اِ) مؤنث اول . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (اقرب الموارد) (المنجد). نخستین . (مهذب الاسماء). ◄ این جهان . مقابل اخری . آخرت . (مهذب الاسماء). ♦ صلوة اولی ؛ نماز ظهر. رجوع به اول شود.