اولیتر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اولیتر. [ اَ لا ت َ ] (ص تفضیلی ) (اولی + تر) سزاوارتر و بهتر. (ناظم الاطباء) : ایزد او را از پی سالاری ملک آفرید زو که اولیتر بگنج و لشکر و تاج و نگین . فرخی . ورگ زدن اندر این فصل [ بهار ] اولیتر از آن بود که اندر فصلهای دیگر. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بدین سبب اولیترین روزگاری بدارو خوردن روزگار خزان است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گفت او را نیست الا درد لوت پس جواب احمق اولیتر سکوت . مولوی . ترک احسان خواجه اولیتر کاحتمال جفای بوابان بتمنای گوشت مردن به که تقاضای زشت قصابان . سعدی . ایام شباب است شراب اولیتر با سبزخطان باده ٔ ناب اولیتر عالم همه سربسر رباطیست خراب در جای خراب هم خراب اولیتر. حافظ. رجوع به اولی شود.