اکسون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اکسون . [ اَ / اِ ] (اِ) جامه ٔ سیاه قیمتی که بزرگان جهت تفاخر پوشند. (ناظم الاطباء) (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ سروری ) (مؤید الفضلاء) (آنندراج ) (از شرفنامه ٔ منیری ) (از انجمن آرا). جامه ایست مثل زیبقی . (فرهنگ خطی ) (از شعوری ج ١ ورق ١٢٢). جامه ایست . یکی از اقمشه . (فرهنگ اوبهی ) : شکوفه ریخته از باد در بنفشه ستان چنانکه تافته لولوی از بر اکسون . قطران تبریزی (از آنندراج ). پیش کف راد تست از غایت جود و سخا در شبه، دیبا رکو، اکسون کسا، اطلس گلیم . سوزنی . برسم خدمتی اندر پی جنیبت تو فکنده دهر ز روز اطلس و ز شب اکسون . ظهیر فاریابی . پوست پوشد هر که لیلی دوست اوست . عطار. چه مرغم کز پی شهباز شیبت قبا اطلس کلاه اکسون فرستم . خاقانی . از پی عید ظفر پوشند از گرد و خون شقه ٔ اطلس زمین کسوت اکسون فلک . خاقانی . گر نباشد ز برای شرف عیسی کس پوشش سم خر از اطلس و اکسون نکند. فلکی شروانی . ◄ نوعی از دیبای سیاه (ناظم الاطباء) (برهان ) (از غیاث اللغات ) (آنندراج ).