اکنون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اکنون . [ اَ ] (ق ) الحال و این زمان . (برهان ). حالا و کنون و الحال و در این وقت و این زمان . (ناظم الاطباء). به معنی الحال و این زمان است و ایدر و الحال و فی الحال ودمان و الان و بالفعل و اینک و همینک از مترادفات آن است . (از آنندراج ). این وقت . (از انجمن آرا). تلان . (منتهی الارب ). این دم . همین زمان . حال . حالا. اینک . نک . نون . کنون . ایدر. ایدون . الحال . فعلاً. بالفعل . نقداً. الساعه . آنفاً. این کلمه گاهی بصورت کنون و گاهی بصورت نون مخفف شود. (یادداشت مؤلف ) : چون برگ لاله بودمی و اکنون چون سیب پژمریده بر آونگم . رودکی . هزارآوا به بستان در کند اکنون هزار آوا. رودکی . آهو ز تنگ کوه بیامد به دشت و راغ بر سبزه باده خوش بود اکنون اگر خوری . رودکی . ساده دل کودکا مترس اکنون نز یک آسیب خر فکانه کند. ابوالعباس . سوی باغ گل باید اکنون شدن چه بینیم از بام و از پنجره . بونصر. ما و سر کوی ناوک و سفچ و عصیر اکنون که درآمد ای نگارین مه تیر. شاکر بخاری . من اکنون شوم سوی خرگاه خویش یکی بازجویم سر راه خویش . فردوسی . که اکنون نداند کسی نام تو ز رفتن برآید مگر کام تو. فردوسی . تو اکنون ره خانه ٔ دیو گیر به رنج اندر آور تن و تیغ و تیر. فردوسی . اکنون که طبیب آمد نزدیک به بالینش بهتر شودش درد و کمتر شودش زاری . منوچهری . گفتم : ... این کار را درمان چیست ؟ گفت : جز آن نشناسم که تو اکنون به نزدیک افشین روی . (تاریخ بیهقی ). تا مقرر گردد که خاندانها یکی بود اکنون از آنچه بود نیکوتر شده است . (تاریخ بیهقی ). اکنون کارها یکرویه شد و خداوندی کریم و حلیم ...بر تخت نشست . (تاریخ بیهقی ). اکنون گفتگو می کنند و سوار و پیاده بر تعبیه می باشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٦). اکنون حکم مروت آن است که بردن مرا وجهی اندیشید. (کلیله و دمنه ). ای خاکسار اکنون باری تدبیری اندیش . (کلیله و دمنه ). دعاش گفتم و اکنون امید من به خداست الیه ادعوا برخوانم و الیه اناب . خاقانی . عیار شعر من اکنون عیان تواند شد که رای روشن آن مهتر است معیارم . خاقانی . گریزانم از کاینات اینت همت نه اکنون که عمری است تا می گریزم . خاقانی . پیشتر از خود بنه بیرون فرست توشه ٔ فردای خود اکنون فرست . نظامی . تا ظن نبری که بود مجنون زین شیفتگان که بینی اکنون . نظامی . ♦ هم اکنون ؛ فوراً.بی درنگ . درزمان : و گر نشنود بودنیها درست بباید هم اکنون ز جان دست شست . فردوسی . هم اکنون ببرم سرانتان ز تن نیابید جز کام شیران کفن . فردوسی . وزان پس چنین گفت با رهنمای که او را هم اکنون ز تن دست و پای ... فردوسی . هم اکنون بازگرد و ویس را گوی زنان را نیست چیزی بهتر از شوی . (ویس و رامین ). ◄ بنا بر این . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ زیرا. ◄ هنوز. (ناظم الاطباء). ◄ آنگاه . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ اما. ◄ معهذا. (ناظم الاطباء).