اکوع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اکوع . [ اَک ْ وَ ] (اِخ ) لقب سنان جد صحابی ابومسلم یا ابوعامر سلمةبن عمروبن سنان الاکوع بن عبداﷲ است که روز جنگ ذی قرود عطفان این کلمه بر زبان می راند: خذها انا ابن الاکوع والیوم یوم الرضع. (منتهی الارب ). و رجوع به امتاع الاسماع ج ١ ص ٢٥٩ و ٢٦٩ و ٣١٧ شود.
اکوع . [ اَک ْ وَ ] (ع ص ) بزرگ کاع . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ کج ساق دست . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آنکه خورده دستش کج باشد. (از المصادر زوزنی ). آنکه انگشتانش خشک شده بود. (مهذب الاسماء).