ایستاده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ایستاده . [ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) برپا. سرپا. قایم . (فرهنگ فارسی معین ). متوقف : ایستاده دید آنجا دزد غول روی زشت و چشمها همچون دغول . رودکی . ایستاده میان گرمابه همچو آسغده در میان تنور. معروفی . شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته . (گلستان ). ♦ نگونسار ایستاده ؛ معلق : نگونسار ایستاده مر درختان را همی بینی دهانهاشان روان بر خاک بر کردار ثعبانها. ناصرخسرو. ◄ ثابت . بدون حرکت . ♦ ستارگان ایستاده ؛ نجوم ثابته . (فرهنگ فارسی معین ) : مسئله ٔ ششم گفتند [جهودان ]بپرسیدش [از پیغمبر (ص )] تا بر این آسمان ستاره چند است ایستاده و چندرونده و از آن ستارگان ایستاده بکدام فلک اندر است .(ترجمه ٔ تاریخ طبری ). ستارگان ایستاده آنند که بر همه آسمانها پراکنده اند. (التفهیم ). ◄ راکد. غیرجاری : نباتی است [ دوخ ]بسیارشاخ بی برگ که در آب ایستاده روید. (منتهی الارب ). ◄ حالت قیام برای تیراندازی . مقابل به زانو نشسته . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ ایستاده بودن ؛ قائم بودن . (دانشنامه ٔ علایی ص ٧٢).