ایضاح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ایضاح . (ع مص ) (از «وض ح ») پیدا گشتن . (منتهی الارب ). و روشن و آشکار گشتن و پیدا گشتن . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ پیدا و آشکار کردن . (منتهی الارب ). هویدا گردیدن . (مؤید الفضلا) (تاج المصادر بیهقی ). آشکار کردن . (غیاث اللغات ) : ز پیش خویش بینداز عمدة الکتاب بدست خویش فروشو مسایل ایضاح . مسعودسعد. و بتقریر و ایضاح آن حاجت نیفتد. (کلیله و دمنه ). لیکن می نماید که مراد ایشان تقریر سمر وتحریر حکایت بوده است نه تفهیم حکمت و ایضاح موعظت .(کلیله و دمنه ). ◄ فرزند سپید شدن مرد را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ در علم معانی کلمه ای که دلالت دارد بر طلب شرح چیزی مبهم متعلق بسائل و بعد از ذکر آن مبهم معین باشد و مجمل مبین . مثل این آیه : رب اشرح لی صدری . (قرآن ٢٥/٢٠). و مثل قول منوچهری : ابر هژبرگون و تماسیح پیل وار در دست اوست یعنی شمشیر اوست ای . و نکته در ایضاح بعد الابهام و تبیین بعد از اجمال آن است که واقع در نفوس است و دیگر آنکه الذ است زیرا که وجدان بعد از طلب الذ است از وجدان پیش از طلب . (از هنجار گفتار صص ١٣٣ - ١٣٤). رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود.