ایل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ تر - مغ. ] (اِ. ص.)۱ - دوست، یار، همراه.<BR>۲- رام، مطیع.<BR>۳- طایفه، قبیله. ج. ایلات.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ تر - مغ. ] (اِ. ص.)۱ - دوست، یار، همراه. ۲- رام، مطیع. ۳- طایفه، قبیله. ج. ایلات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ایل . (ترکی، اِ) بزبان ترکی به معنی دوست و موافق . (برهان ) (آنندراج ). دوست . یار. همراه . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ رام که نقیض وحشی است . (برهان ). رام . مطیع. (فرهنگ فارسی معین ) (آنندراج ) : از تو به چریک مدد خواستیم در جواب گفتی که ایلم و لشکر نفرستادی . (رشیدی ). ◄ طایفه و قبیله . (فرهنگ فارسی معین ). طایفه و قبیله و گروه و مخصوصاً مردم چادرنشین را گویند. (ناظم الاطباء). مردمان و جماعت . (برهان ). مردمان و قوم و جماعت . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ سال . (غیاث ). رجوع به ئیل شود.
ایل . [ اَی ْ ی َ / اُی ْ ی َ ] (ع اِ) گاو کوهی باشد. (اقرب الموارد). گویند چون بیمار شود بینی خود را بر سوراخ مار نهد و بنفس مار را به جانب خود کشد چنانکه مغناطیس آهن را، چون مار را بخورد شفا یابد و به عربی بقرالوحش خوانند. و بعضی گویند ایل گوسفند کوهی است و خون او علاج کسی است که زهر بوی داده باشند. (برهان ). بز کوهی . گوزن . ج، ایائل . (فرهنگ فارسی معین ) (از ناظم الاطباء). گوزن و بز کوهی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). هوالذکر من الاوعال، فارسیه، گوزن و ویرا گاوگوزن نیز گویند. ج، ایایل . و قرنه مصمت بخلاف سائر الحیوانات فانها مجوفه . (از بحر الجواهر). مارخوار.
ایل . (اِ) هیل را هم میگویند که قاقله ٔ صغار باشد. (برهان ). صورتی و تلفظی از هیل . هل .
مترادف و متضاد واژهدان
تیره، طایفه، عشیره، قبیله همراه، یار رام، مطیع
واژگان فارسی سره واژهدان
دودمان، خاندان، تیره