ایمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ایمان . [ اَ] (ع اِ) ج ِ یمین . برکت ها و قوت ها. (از اقرب الموارد). برکتها و تواناییها. (منتهی الارب ). ◄ ج ِ یمین . سوگندها. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد) : من شکستم حرمت ایمان او پس یمینم برد دادستان او. مولوی . ◄ ج ِ یمین (سوی راست ). (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). و رجوع به یمین شود. ◄ (ص ) مردی که زن وی مرده باشد و محتاج به زن بود، یقول رجل ایمان عیمان ؛ مرد زن مرده ٔ محتاج بزن . (ناظم الاطباء). رجل ایمان عیمان ؛ مرد زن و مواشی مرده که آرزوی زن و شیر دارد، امراءة ایمی عیمی ؛ مؤنث آنست . (منتهی الارب ).
ایمان . (ع مص ) (از «ی م ن ») به یمین درآمدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). از جانب یمین آمدن . (ناظم الاطباء). ◄ به سوی راست رفتن . (منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد) (آنندراج ). از جانب راست آمدن : ایمن الرجل ؛ از جانب راست آن مرد درآمد. (ناظم الاطباء).
ایمان . (ع مص ) ائمان . اعتمادکردن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ زنهار دادن و بی بیم گردانیدن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). در امن قرار دادن کسی را. (از اقرب الموارد). امن گردانیدن . (تاج المصادربیهقی ). ایمن گردانیدن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) (غیاث اللغات ). ◄ فروتنی نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ تصدیق کردن کسی را و گرویدن به او و قبول شریعت وی کردن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). تصدیق کردن کسی را و در انقیاد او درآمدن . (از اقرب الموارد). گرویدن و تصدیق کردن . (از مصطلحات عرفاء دکتر سجادی ). گرویدن . (غیاث اللغات ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). ◄ (اِمص ) گِرَوِش . باورداشت .اعتقاد. مقابل کفر. (فرهنگ فارسی معین ). تصدیق . نقیض کفر. (از اقرب الموارد). تصدیق . (تعریفات ) (مجمل اللغة). ◄ اعتقاد به جنان و اقرار به لسان و عمل به ارکان و اظهار خشوع و فروتنی و قبول شریعت . (ناظم الاطباء). اعتماد و اقرار و اعتراف و اعتقاد و دین و مذهب و آئین و راستی و خلوص در دین . (ناظم الاطباء). مقابل کفر است . (از فرهنگ مصطلحات عرفاء دکتر سجادی ). ◄ ایمان در شرع عبارتست از اعتقاد بقلب و اقرار به زبان . گفته شده هر کس شهادت بدهد و عمل نکند و معتقد هم نباشد او منافق است و کسی که شهادت بدهد و عمل نکند و معتقد باشد او فاسق است . هر کس شهادت هم ندهد او کافر است . (تعریفات ). در شرع تصدیق به دل و اقرار به زبان وحدانیت خدای تعالی را و حقیقت پیغمبر علیه السلام را. (مؤید الفضلاء). نزد اهل شرع تصدیق بکل ماجاء به النبی است و ارکان و مظاهر آن اقرار بلسان و تصدیق بدل و عمل به ارکان بود ودر این مورد سخن بسیار است . معتزله جمله ٔ طاعات را علمی و عملی ایمان گویند و گویند کسی که گناهی مرتکب شود از ایمان خارج شود. خوارج نیز ارتکاب گناه را موجب خروج از ایمان دانند. گروهی گویند ایمان عبارت از گفتار بزبان است و بس . گروهی گویند ایمان معرفت بحق و ماجاء به النبی است . و گروهی از متکلمان ایمان را تصدیق تنها پندارند. حضرت رسول فرموده است ایمان عبارت از تصدیق بماجاء به النبی و تصدیق کتاب و فرشتگان و رسولان حق است . محمد حنیف گوید ایمان تصدیق دل است بآنچه خدای متعال از غیب خبر داده است . گروهی گویند که قول و تصدیق و عمل ایمان است . گروهی گویند قول و تصدیق است . و گروهی گویند ایمان را اصلی و فرعی است، اصل آن تصدیق بدل باشد و فرع آن مراعات امر، و هر که را طاعت بیشتر بود امن او را از عقوبت زیادت بود و بنابراین علت امن و ایمان مراعات اوامر و طاعات باشد. گروهی گفتند که علت امن از عقوبت معرفت است نه طاعت و اگر طاعت بدون معرفت باشد سود ندارد و اگر معرفت بدون طاعت باشد عاقبت بنده را نجات باشد. چنانکه حضرت رسول فرمودند: نجات نیابد کسی از شما بعمل خود، سؤال شد و نه تو یا رسول اﷲ؟ فرمودند و نه من، مگر آنکه خدای بمن ترحم کند که عمل بی معرفت مکر است و فسون . و ایمان فعل بنده باشد، بهدایت حق مقرون «فمن یرداﷲ ان یهدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد ان یضله یجعل صدره ضیقاً حرجا» و بر این اصل گروش هدایت حق باشد و گرویدن فعل بنده بود و علامت آن اعتقاد بتوحید است که ایمان نوری است از وراء حجاب و یقین نوری است در مقام کشف حجاب . (فرهنگ مصطلحات عرفاء دکتر سجادی ص ٧٠ - ٧٧). تقسیمات ایمان، ایمان بر پنج قسم است : ١ - ایمان مطبوع، و آن ایمان ملائکه است . ٢ - ایمان مقبول، و آن ایمان انبیاء است . ٣- ایمان معصوم، و آن ایمان مبتدعین است . ٤ - ایمان موقوف، وآن ایمان مؤمنین است . ٥ - ایمان مردود، و آن ایمان منافقین است . (تعریفات ). و همچنین ایمان بر دو قسم است : مستقر و مستودع بحکم : ١- ایمان مستودع، آن باشدکه از ادله ٔ یقینیه مأخوذ نباشد بلکه ناشی از ظن وتقلید باشد. ٢ - ایمان مستقر آن باشد که از ادله ٔ یقینیه بر مبنای اجتهاد و تحقیق حاصل شود. (از فرهنگ علوم دکتر سجادی ص ١٢٧ بنقل از قوانین الاصول ج ٢ ص ١٩٤) : همی گوید بپرسیدش پس از ایمان بر قرآن ز پیغمبر رسول مصطفی وز فضل یارانش . ناصرخسرو. چو گمراه گشته ولی بود عالم که از صبح ره یافت ایمان بدو در. ناصرخسرو. مرا توحید و ایمانست و قرآن بدین پیغمبر مختارو حیدر. ناصرخسرو. ای فضولی تو چه دانی که چه بوده است ایمان چون تو دل در طلب طاعت و ایمان ندهی . ناصرخسرو. ایزد... چون خواست که دولت بزرگی پیدا شود... سبکتگین را از درجه ٔ کفر بدرجه ٔ ایمان رسانید. (تاریخ بیهقی ). و ایشان ایمان قبول میکنند. (کلیله و دمنه ). غم ایمان خویش خور که ترا روز محشر امان به ایمان است . ادیب صابر. تو کافری بجان مسلمانی آمده اینجا برای غارت ایمان کیستی . خاقانی . از برون لب بقفل خاموشی است وز درون دل به بند ایمان است . خاقانی . ز چشم کافر تو هر زمانی هزاران رخنه در ایمان می آید. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٥٩٨). به ایمانی بلیغ و ضمانی وثیق زن را به خانه آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٦). نور ایمان از بیاض روی اوست ظلمت کفر از سر یک موی اوست . عطار. یافت اندر عهد او ایمان کمال نیست برتر از کمال الا زوال . عطار. آنکه ایمان یافت رفت اندر امان کفرهای باقیان شد در گمان . مولوی . گرَم پای ایمان نلغزد ز جای بسر برنهم تاج عفو خدای . سعدی . به علم ار بگذری ز اسلام و ایمان یقین اندر رسی در ملک ایقان . شبستری . مسلمانی که این ایمان ندارد تنی دارد ولیکن جان ندارد. شبستری . ♦ اهل ایمان ؛ اهل دین . معتقدان بخدا : معین زمان ناصر اهل ایمان گزین خدا یاور دین احمد. سعدی . ۩ لقبی که شیعه ٔ امامیه بخود میدادند زیرا که فقط خود را مؤمن و بقیه ٔ مسلمانان را مسلم میخواندند. (خاندان نوبختی ص ٢٥٠ از بیان الادیان و تبصرةالعوام ). ♦ ایمان آوردن ؛ گرویدن و تصدیق کردن : ایمان نیاوردم بفرشته های خدا. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٨). ایمان نیاورده ام بقرآن بزرگ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٨). درحال ایمان آورد. (کلیله و دمنه ). بر خردمند واجبست که بقضاهای آسمان رضا دهد و بدان ایمان آرد. (کلیله و دمنه ). ♦ ایمان باطل ؛ اعتقاد به باطل و مردود. ♦ ایمان تازه گردانیدن ؛ از نو ایمان آوردن : مگوی این کفر و ایمان تازه گردان بگو استغفراﷲ زین تمنا. خاقانی . ♦ ایمان داشتن ؛ اعتقاد داشتن . ◄ در اصطلاح متصوفه ایمان از مختصات اسماء جمالیه است و نیز عبادت از مرتبه ٔ بقاست . (مؤید الفضلا). رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و فرهنگ مصطلحات عرفاء سجادی شود.