ایمن بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ایمن بودن . [ م ِ دَ ] (مص مرکب ) مطمئن بودن . مصون بودن . محفوظ بودن : وز او دارد از کار نیکی سپاس بدو باشد ایمن و زو در هراس . فردوسی . نگر تا نبندی دل اندر جهان نباشی بدو ایمن اندر نهان . فردوسی . یکی باره ٔ گامزن برنشین مباش ایچ ایمن به توران زمین . فردوسی . بر چهار جانب طلیعه گمارید که از مکر دشمن ایمن نشاید بود. (تاریخ بیهقی ). اگر رای خداوند [ مسعود ] بیند جایی نشانده آید که بجان ایمن باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٣٥). مباش ایمن ز دست و چشم طرار همه کس دزد دان کالا نگهدار. ناصرخسرو. ز هر سویی سپهی بس گران فرستادی که ملک و دین ز سپه باشد ایمن و آباد. مسعودسعد. اگر رغبت نمایی در خدمت من ایمن ... باشی . (کلیله و دمنه ). چونکه بد کردی بترس ایمن مباش زآنکه تخم است و برویاند خداش . مولوی . ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو که خبث نفس نگردد بسالها معلوم . سعدی . سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودی کمترین موج آسیاسنگ از کنارش درربودی . سعدی . رجوع به ایمن شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
درامان بودن، خطر راردکردن، پناه گرفتن، دررفتن، محتاط بودن، فاصلهرا حفظ کردن