اینجا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اینجا. (اِ مرکب، ق مرکب ) این مکان . این موضع. این محل . ایدر. هنا. هیهنا : من اینجا دیر ماندم خوار گشتم عزیز از ماندن دائم شود خوار. دقیقی . همان طوس و نوذر در آن بستهید کجا پیش اسب من اینجا رسید. فردوسی . بماندم اینجا بیچاره راه گم کرده نه آب با من یک شربه نه خرامینا . بهرامی . پای او افراشتند اینجا چنانک تو برزگون راژها افراشتی . لبیبی . چون و چرا بجوی که بر جاهل گیتی چو حلقه تنگ از اینجا شد. ناصرخسرو. دانید که اینجا نیز گریزگاهی نیست . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠١). بگفتا نیارم شد اینجا مقیم که در پیش دارم مهمی عظیم . سعدی . گره تا میتوانی باز کن ازکار محتاجان چو بیکاران بناخن گردن خود را مخار اینجا. صائب .