اینچنین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اینچنین . [ چ ُ / چ ِ ] (ق مرکب ) بدین نحو و به این طریق . (فرهنگ فارسی معین ). همچنین و باین نحو و باین طریق و باین سان . (ناظم الاطباء) : فریدون نکرد اینچنین کار یاد که خود تخت ضحاک دادش بباد. فردوسی . گر تو خواهی که حج کنی پس از این اینچنین کن که کردمت تعلیم . ناصرخسرو. اینچنین به ْ که وزیر است پسر پیش پسر هم بدان سان که پدر پیش پدر بود وزیر. معزی . نقیبان را بفرمود آن جهاندار ندارید اینچنین اندیشه را خوار. نظامی . القصه چو قصه اینچنین است پندار که سرکه انگبین است . نظامی . اندر آیید و ببینید اینچنین سرد گشته آتش گرم مهین . مولوی . هر کجا بینی اینچنین کس را التفاتش مکن که هیچکس است . سعدی .