ای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ای .[ اَ ] (ع حرف تفسیر) برای تفسیر آید مانند: عندی عسجد؛ ای ذهب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) : اما گونه ٔ دیگر است از ساعتها او را معوج خوانند، ای کژ. (التفهیم ). و یونانیان گفتند که کلب الجبار، ای شعرای یمانی برآید بدان روزها. (التفهیم ). و منجمان آنرا سالها تربیت نام کنند، ای پروردن . (التفهیم ). ابر هژبرگون و تماثیل پیل خوار با دست اوست یعنی و شمشیر اوست ای . منوچهری . آه شوقاً الی رؤیتهم ؛ ای یاسه بدیدار ایشان . (تفسیر ابوالفتوح ).
ای . [ اَ / اِ ] (حرف ندا) کلمه ٔ ندا مانند: ای برادر، ای خدا، ای آقا. (ناظم الاطباء). حرف نداست نحو: ای ربی . (منتهی الارب ). کلمه ای که بدان کسی را خوانند : ای طرفه ٔ خوبان من ای شهره ٔ ری گپ را به سر درک بکن پاک از می . رودکی . ای مج کنون تو شعر من از بر کن و بخوان ازمن دل و سگالش و از تو تن و زبان . رودکی . گفت خیزا کنون و ساز ره بسیچ رفت بایدت ای پسر ممغز تو هیچ . رودکی . مثال بنده و تو ای نگار دلبر من بقرص شمس و بورتاج سخت میماند. آغاجی . ای میر ترا گندم دشتی است بسنده با تغنغکی چند ترا من انبازم . ابوالعباس . گفت ای محمد من برفتم و ابوجهل را بدین کمال سه جای سر بشکستم . (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). ای آنکه ترا پیشه پرستیدن مخلوق چون خویشتنی را چه بری بیش برسته . کسایی . از کوهسار دوش برنگ می هین آمد ای نگار می آور هین . دقیقی . ای خسروی که نزد همه خسروان دهر بر نام و نامه ٔ تو نوا و فرسته شد. دقیقی . بیا ای که سال از چهل بر گذشت ز سر برگذشته بسی سرگذشت . فردوسی . که ای بخردان رای این کار چیست پراندیشه و خسته ز آزار کیست ؟ فردوسی . بدان ای برادر که تن مرگ راست سر و یال من سودن ترگ راست . فردوسی . ای میر نوازنده و بخشنده ٔ چالاک ای نام تو بنهاده قدم بر سر افلاک . عنصری . نه من خوی سگ دارم ای شیرمردا که خشنود گردم به خشک استخوانی . فرخی . ای شاهد شیرین شکرخا که تویی وی خوگر جور و کین و یغما که تویی . سوزنی . ای دفتر شعر پدرت آنکه به هر بیت راوی ز فروخواندن آن چون دف تر ماند. سوزنی . یک نفس ای خواجه ٔ دامنکشان آستئی بر همه عالم فشان . نظامی . ای خدا نگذار کار من بمن ور گذاری وای بر کردار من . مولوی . ای دل بکوی عشق گذاری نمیکنی اسباب جمع داری و کاری نمیکنی . حافظ. ای که در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست بجامی داری . حافظ. ◄ (صوت ) وه . زها. حبذا : ای از آن چون چراغ پیشانی ای از آن زلفک شکست و مکست . رودکی . ای از آن آواکه گر گوباره زآنجا بگذرد بفکند نازاده بچه بازگیرد زاده شیر. منجیک . ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل بردگی . مولوی . ◄ بمعنی الف تعجب آید: ای شگفت ؛ عجبا. شگفتا : آب گلفهشنگ گشته است از فسردن ای شگفت همچنان چون شوشه ٔ سیمین نگون آویخته . فرالاوی . پیری مرا به زرگری افکند ای شگفت بی گاه و دود زردم و همواره سرف سرف . کسایی . ببوسید رستمش تخت ای شگفت جهان آفرین را ستایش گرفت . فردوسی . فروبرد چنگال و خون برگرفت بخورد و بیالود روی ای شگفت . فردوسی . ای کجا سرو بکار آید با قد چوسرو ای کجا ماه بکار آید با روی چو ماه . فرخی . چشم حاسدان و بدگویان بدین نیکویی و دردناک، ای سبحان اﷲ العظیم تو و من امروز برادرانیم و از آن خاندان بزرگ تو مانده ای . (تاریخ سیستان ). ◄ با کلمه ٔ بسا و بس آید و افادت بیشتر کند : ای بسا شورا کزآن زلفینکان انگیختی گر نترسیدی ز بومنصور عادل کدخدای . منوچهری . ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود. خیام . دشمن طاوس آمد پرّ او ای بسا شه را بکشته فرّ او. مولوی . بوالحکم نامش بد و بوجهل شد ای بسا اهل از حسد نااهل شد. مولوی . ای بسا اسب تیزرو که بمرد خرک لنگ جان بمنزل برد. سعدی . ◄ افسوس . دریغ : ای از این جور بد زمانه ٔ شوم همه شادی آن غمان آمیغ. رودکی .
ای . [ اَی ْ ی ُ ] (ع اِ) اسم معرب و بعضی آنرا مبنی دانسته اند و برای استفهام آید در عاقل و غیر عاقل و به معنی کدام میباشد مانند: ایهم اخوک . و فبای حدیث بعده یؤمنون . و باین معنی گاه مخفف آید و برای شرط و جز آن نحو: ایاماً تدعو فله الاسماء الحسنی . والذی مانند: ایهم فی الدار اخوک . و گاه دال بر معنی کمال باشد در این صورت صفت نکره واقع میشود نحو: مررت برجل ای رجل ؛ ای کامل فی صفات الرجل . واگر در معرفه باشد همیشه منصوب آید بنا بر حالیت مانند: مررت بعبداﷲ ای رجل ؛ ای کاملا. و گویی : ای مراءة جأک . گاهی بطریق حکایت و سؤال از نکره آید و در این صورت در اعراب و تذکیر و تأنیث و افراد و تثنیه و جمع تابع محکی عنه خود خواهد بود. نحو: اذا قیل لک مربی رجل قلت ای یا فتی . و همچنین در حالت نصب ایّاً و در حالت جر ای و در تأنیث اَیّة و در تثنیه ایّان و اِیَّتان و اییّن و اَیّتین و در جمع اَیّون و ایّین و اَیّات ِ و اَیّات ٌ. و گاهی برای حرف ندا و میان منادی معرف باللام آید نحو: یا ایها الرجل برفع الرجل لانه صفة ای و هو مبنی علی الضم و یجوز النصب ایضا، چنانکه گویند یا ایها الرجل اقبل . و گاه بر آن کاف داخل شود پس بمعنی کم خبریه باشد به معنی بسا و تنوین آن را بر صورت نون نویسند و در آن لغاتست کَاَیّن و کیئین و کَاَّئن و کای و کاء، چنانکه گویند: کاین رَجلا و من رجل ؛ یعنی بسا مرد. و به معنی کم استفهام نیز آید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). این کلمه بمعانی ذیل آید: ١ - شرطیه . مانند: ایاً ماتفعل افعل . ٢ - استفهامیه . مانند: ایکم زادته هذه ایماناً. و دراین صورت گاه بتخفیف یاء آید. ٣ - موصوله . مانند: اذا ما لقیت بنی مالک فسام علی ایهم افضل . و در این مورد به عقیده ٔ کوفیان و جمعی از بصریان معرب است چنانکه در شرطیه و استفهامیه . ٤ - آنکه دلالت بر کمال داردو در این صورت صفت نکره واقع شود. ٥ - صله یعنی آنکه میان حرف نداء و منادی مصحوب ال درآید و هاء تنبیه به آخر ملحق شود: یا ایها الرجل . یا ایتها المراة. و دائم الاضافه است و منفک از اضافه استعمال نشود. (ازاقرب الموارد).