بابا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اِ.)<BR>۱- پدر.<BR>۲- پدربزرگ.<BR>۳- عنوانی برای عارفان و حکیمان: باباافضل، باباطاهر.<BR>۴- شخص، کس (عنوانی غیرمحترمانه).<br>
فرهنگ فارسی معین
( اِ.) ۱- پدر. ۲- پدربزرگ. ۳- عنوانی برای عارفان و حکیمان: باباافضل، باباطاهر. ۴- شخص، کس (عنوانی غیرمحترمانه).
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
باب ا. [ بُل ْ لاه ] (اِخ ) یکی از چهار دروازه ٔ حلب : حلب را شهری نیکو دیدم باره ٔ عظیم دارد...قلعه ٔ عظیم همه پرسنگ نهاده بقیاس چند بلخ باشد همه آبادان و بناها بر سر هم نهاده و آن شهر باجگاه است میان بلاد شام و روم و دیار بکر و عراق ... چهار دروازه دارد:باب الیهود، باب اﷲ، باب الجنان، باب الانطاکیه ... (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ١٢، چ برلین ص ٨٤).
بابا. (اِ) پدر. اَب . باب . والد : هست مامات اسب و بابا خر تومشو تر چو خوانمت استر. سنائی . ز ابتدا سرمامک غفلت نبازیدم چو طفل زانکه هم مامک رقیبم بود و هم بابای من . خاقانی . من از شفقت پیربابای خویش فراموش کردم محابای خویش . نظامی . گفت بابا درست شد دستم . نظامی . گفت بابا روانه شد پایم کرد رأی تو عالم آرایم . نظامی . گفت بابا چه زیان دارد اگر بشنوی یکبار تو پند پدر. مولوی . طفل تا گیرا و تا پویا نبود مرکبش جز شانه ٔ بابا نبود. مولوی . سر برآورد و گفت پیر کهن جان بابا سخن دراز مکن . سعدی (هزلیات ). پسر مرد تهی کیسه مبادا زیبا گرچه از دولت او کیسه کند پر بابا. اوحدی . زیباتر آنچه ماند ز بابا از آن تو بدای برادر از من و اعلا از آن تو. وحشی . ◄ در خطاب به پسر، به معنی جان بابا. عزیز پدر : پسری با پدر بزاری گفت که مرا یار شو به همسر و جفت گفت بابا زنا کن و زن نه پند گیر از خلایق از من نه . اوحدی (از آنندراج و انجمن آرا). ♦ امثال : قدر بابا آن زمان دانی که خود بابا شوی . بازی بازی با ریش بابا هم بازی . رجوع به امثال و حکم دهخدا شود. در زبان اطفال نیز پدر را گویند ◄ پدر و جد را گویند که پدر پدر و پدر مادر باشد. (برهان ) (هفت قلزم )(شعوری ) (آنندراج ). نیا. پدربزرگ . ◄ مردی . کسی . تنی : من بابائی هستم غربیه (تداول ). ◄ در زبان بربری و ترکی و عربی غربی به معنی پدراست . (دزی ج ١ ص ٤٧). ◄ «بابا» را بر پیران کامل اطلاق کنند که بمنزله ٔ پدر باشند چنانکه باباافضل کاشی و باباطاهر همدانی و امثال ایشان و اتراک نیز آتا گویند مانند: رنگی آتا و وادون آتا که نام دو تن از مشایخ خوارزم بوده و قبر ایشان زیارتگاه است . و مردم اولاد خود را بنام ایشان نذر کنند و مبارک دانند و آتانیاز خوانند و در بلاد روم پیران و مرشدان خود را، دده گویند و هر کس را که در کاری بزرگ باشد تعظیماً بابا خوانند. (آنندراج ) (انجمن آرا). سرکرده وریش سفید طایفه ٔ قلندران را نیز بابا گویند. (برهان )(هفت قلزم ) : بابای شفیق و پیر خوش دم تاریخ کهن سرای عالم . ظهوری (ساقی نامه ). ◄ در استعمال فارسی به هنگام ندا و خطاب گاهی بجای «یا هذا»ی عرب بکار رود: بابا حالا که نمیشود رها کن . بابا مجبورت که نکرده اند. بابا برو پی کارت . بابا ول کن : این دو نفر نیز حساب دخل و خرج خود کرده اند، یکی را یکنفر خورنده زیاده بوده، آن یک کدخدا گفته که بابا ترا یک نفر زیاده از من است برخیز و با خانه ٔخود رو که من این وجه میدهم . (مزارات کرمان ص ٥٢). ◄ رئیس قاطرچیان . هر یک از رؤسای قاطرخانه ٔ دولتی . لقب گونه ای بوده است که برؤسای قاطرخانه ٔ شاهی در دوره ٔ قاجاریه میداده اند: بابا اکبر. بابا شعبانعلی . باباشمل .
بابا. (اِخ ) سامی بیک گوید: قصبه ایست در قضای ایواجق از سنجاق بیغا در نزدیکی بابابرونی غربی ترین نقطه ٔ آناطولی، دارای ٤٠٠٠ تن نفوس است و یک لنگرگاه کوچک و استوار دارد، زمانی در این قصبه کاردهای بسیار خوب مشهور بکارد یتاغان میساختند. (قاموس الاعلام ترکی ج ٢).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه