بابلی دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بابلی دادن . [ ب ِ دَ ] (مص مرکب )بولی دادن . باوِلی دادن . سر کردن جانور شکاری بر جانور دیگر خواه خانگی باشد خواه صحرائی، سیفی گوید: زبهر بابلی چرخ خویش شاه این را نگاه دار چو مرغ دلم شود شنقار. طغرا گوید: بازدار فلک ازبهر تذروافکنی ام خواست بولی بدهد بر مگس انداخت مرا. امین مستغنی گوید: شاهین بخت خصم شکار ترا نیافت دست زمانه هرگز محتاج باولی . (از آنندراج ). رجوع به باولی شود.
بابلی دادن . [ ب ِ دَ ] (مص مرکب ) تخفیفی است از باولی دادن . رجوع به باولی دادن شود.