باخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باخته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) اسم مفعول از باختن است : هزار کوفته ٔ دهر گشت ازو بمراد هزار باخته ٔ چرخ گشت ازو بمرام . فرخی . ♦ امثال : حریف باخته با خود همیشه در جنگ است . ♦ باخته دل ؛ کسی که دل از دست داده . ♦ باخته رنگ ؛ کسی یا چیزی که لون اصلی خود را از دست داده . رنگ پریده . ♦ درباخته ؛ ازدست داده . باخته : گویند رفیقانم در عشق چه سر داری گویم که سری دارم درباخته در پائی . سعدی (طیبات ). و رجوع به درباخته شود.