باد بروت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باد بروت . [ دِ ب ُ / بادْ ب ُ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از عجب و تکبر و غرور باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). مردم صاحب تکبر و خداوند غرور را گویند. (برهان ). متکبر و مغرور و لاف زن و آنکه بر خود نازد و فخر کند و فیاش و بادبر. (ناظم الاطباء) : گر باد بروتم بجز از خاک در تست چون شانه ٔ نو سبلت و ریشم همه برکن . سنائی . چیست این باد بروت خواجگی سیم دارم فاضلم باری کیم ؟ جمال الدین عبدالرزاق . شمعی که نه از تو نور گیرد از باد بروت خود بمیرد. نظامی . این باد بروت و نخوت اندربینی آن روز که از عمل بیفتی بینی . سعدی (مفردات ). کیست آن ظالم که از باد بروت ظلم کرده ست و خراشیده ست روت ؟ مولوی . من ترک هند و جیغه ٔ چیپال گفته ام باد بروت جونه بیک جو نمیخرم . شیخ آذری . رجوع به باد شود.