بادیة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یِ) [ ع. بادیة ] (اِ.)۱ - صحرا، بیابان. ج. بوادی.<BR>۲- کاسه بزرگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یِ) [ ع. بادیه ] (اِ.)۱ - صحرا، بیابان. ج. بوادی. ۲- کاسه بزرگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادیة. [ ی َ ] (اِخ ) بنت غیلان ثقفی . از صحابه بود. صاحب الاصابه آرد بادیة بنت غیلان بن سلمة الثقفی بود و چون پدرش اسلام آورد او نیز مسلمانی گزید و روایت کرد و ابن منده از طریق احمدبن خالد وهبی از محمدبن اسحاق الزهری از قاسم بن محمد از وی روایت کرد. رجوع به الاصابة ج ٧کتاب النساء ص ٢٦ و رجوع به امتاع اسماع ص ٤١٩ شود.
بادیة. [ ی َ ] (ع اِ) بدو. صحرا. خلاف حضر. ج، بادیات، بَواد. (قطر المحیط). بوادی . (مهذب الاسماء). صحرا و بیابان . (غیاث ) (آنندراج ). خرابه . دشت بی آب وعلف : بادیه ٔ تیه ؛ صحرای تیه . (ناظم الاطباء). تأنیث بادی . صحرا. اهل البادیه ؛ تازیان چادرنشین صحراگرد. (ناظم الاطباء).و رجوع به شعوری ج ١ ورق ١٩٠ شود. و به اماله بیدیه گویند. (آنندراج ). و نسبت به آنرا بدوی گویند: حیره، شهرکیست بر کران بادیه . (حدود العالم ). قادسیه، شهرکیست بر راه حجاز و بر کران بادیه . (حدودالعالم ). همه شاهان را خاک کف پای تو کند از بلاد حبش و بادیه و زنگ و هراه . منوچهری . بستان بسان بادیه گشته ست پرنگار از سنبلش قبیله و از ارغوانْش حی . منوچهری . تا هست خامه خامه بهر بادیه ز ریگ وز باد غیبه غیبه بر او نقش بی شمار. عسجدی . امیر [ مسعود ] گفت : پس از حسنک در این باب چه گناه بوده است که اگر راه بادیه آمدی در خون آن همه خلق شدی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٩). و خرامان و نازان همیشه در بادیه . (منتخب قابوسنامه ص ٢١). رفته و مکه دیده آمده باز محنت بادیه خریده بسیم . ناصرخسرو. چند در این بادیه ٔ خوب و زشت تشنه بتازی بامید سراب ؟ ناصرخسرو. بشناس حرم را که هم اینجا بدر تست با بادیه و ریگ مغیلانْت چه کار است ؟ ناصرخسرو. گر دلم سوزد سموم بادیه بس مفرح کز لب و خالش کنم . خاقانی . گر زخم یافته دلت از رنج بادیه دیدار کعبه مرهم راحت رسان شده . خاقانی . خضر لب تشنه در این بادیه سر گردان داشت راه ننمود که بر چشمه ٔ حیوان برسم . خاقانی . و لشکر فرستاد تاناگاه او را در میان بادیه بگرفتند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٣). بپایان این بادیه کس رسید همان پیکری دیگر از خلق دید. نظامی . چو یک مه در آن بادیه تاختند ازو نیز هم رخت پرداختند. نظامی . روز قیامت که برات آورند بادیه را درعرصات آورند. نظامی . عزت کعبه بود آن ناحیه دزدی اعراب و طول بادیه . مولوی . هرکه گستاخی کند اندرطریق گردد اندر بادیه ٔ حسرت غریق . مولوی . کاروان در کاروان زین بادیه میرسد در هر مسا و غادیه . مولوی . ببوی آنکه شبی در حرم بیاسایند هزار بادیه سهلست اگر بپیمایند. سعدی (بدایع). خوشست زیر مغیلان براه بادیه خفت شب رحیل، ولی ترک جان بباید گفت . سعدی (گلستان ). در بادیه تشنگان بمردند از حِلّه بکوفه میرود آب . سعدی . خوش است شیر شتر تشنگان بادیه را ولی بدیدن روی عرب نمی ارزد. (از حاشیه ٔ خطی احیاءالعلوم ). ◄ بترکی، پیاله ٔ بزرگ . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ جام شراب . ساتکینی . خنور شراب . ظرفهای سفالی شراب و کوزه های شراب . (ناظم الاطباء). اصل آن باطیه است یا باطیه معرب آنست و عرب آنرا ناجود گوید ودر تداول عامه آنرا بادیه گویند. ظرفی مقعر از آبگینه یا مس و مانند آن . کاسه ٔ مسین . ظرفهای مسین بزرگ جهت غذاخوری . (ناظم الاطباء). و رجوع به باطیه شود. ◄ (اصطلاح طب ) اسباب بادیه ؛ علل آغازی . نشستن اندر آفتاب یا حرکتی سخت یا چیزی گرم خوردن چون پلپل و سیر سبب تب گردد و چون زخمی که بر سر افتد سبب فرود آمدن آب اندر چشم یا سبب علت انتشار گردد. این سبب ها و مانند این را طبیبان اسباب بادیه گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ امثال : خانه ٔ خرس و بادیه ٔ مس .
بادیه . [ ی َ / ی ِ ] (ع اِ) رجوع به بادیة شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
هامون، دشت، بیابان