بار بستن زبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بار بستن زبان . [ ب َ ت َ ن ِ زَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از ظهور کردن رنگ از جهت غلبه ٔ یکی از اخلاط چهارگانه . درین حال گویند زبان بار بست، و عدم اقتدار بر گفتار که آن نوع بیماری است . فائده : از اهل زبان بتحقیق پیوسته که حالتی است در مرض که از غلبه ٔ بلغم بار سپیدی بر روی زبان می بندد و در غلبه ٔ صفرا بار زردی، و بار بستن زبان نیز کنایه از فروماندن و بیکار شدن زبان . تأثیر گوید : جهان ز رفتن صاحب سخن ذلیل شود زبان چو بار به بندد بدن علیل شود. و له : وضع ناخوش بر سخنور سخت باشد ناگوار بار می بندد زبان هرگه بدن رنجور شد. (از آنندراج ).