بار کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کِ دَ) (مص ل.) ناز خریدن، ناز کشیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کِ دَ) (مص ل.) ناز خریدن، ناز کشیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بارکشیدن . [ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) بار بردن . حمل کردن بار. و رجوع به آنندراج شود : چو خر تا زنده باشی بار میکش که باشد گوشت خر در زندگی خوش . نظامی . ◄ متحمل درد و رنج و غم شدن . تحمل بلا و مصیبت کردن و رنج کشیدن : همه شب با دل او را بود پیکار که تا کی زین فرومایه کشم بار. (ویس و رامین ). آن کسانی که بار خلق کشند ز آن عمل سال و ماه شاد و خوشند سال و ماه از برای نیک و بدی شده راضی بجور همچو خودی . سنایی . یار آن باشد که انده یار کشد بر کس ننهد بار اگر بار کشد. عبدالواسعجبلی . کو صبح که بار شب کشیدم در راه بلا تعب کشیدم . خاقانی . چون شترمرغی شناس این نفس را نی کشد بار و نه پرد بر هوا گر بپر گوییش گوید اشترم ور بگویی بار، گوید طایرم . مولوی . بارت بکشم که مرد معنی درباخت سر و سپر نینداخت . سعدی (ترجیعات ). غم زمانه خورم یا فراق یار کشم بطاقتی که ندارم کدام بار کشم چو میتوان بصبوری کشید بار عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم . سعدی (طیبات ). دل اگربار کشد بار نگاری باری سر اگر کشته شود بر سر کاری باری . ؟ (شعوری ج ١ ورق ١٦٠). و رجوع به «بار بردن » شود.