بار یافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بار یافتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) بمعنی رخصت و دستوری یافتن بحضور امرا و سلاطین . (آنندراج ). اجازه یافتن . پذیرفته شدن در بارگاه . رخصت دخول یافتن . (ناظم الاطباء: بار) (دِمزن ). رجوع به باریابی، باریاب شدن و باریاب گشتن شود : ز ره چون بدرگاه شد بار یافت دل تاجور [ خسروپرویز ] را بی آزار یافت . فردوسی . بیامد شب تیره گون بار یافت می روشن و خوب گفتار یافت . فردوسی . با موکبیان یابم در موکب او جای با مجلسیان یابم در مجلس او بار. فرخی . بلند حصنی دان دولت و درش محکم بعون کوشش بر درش مرد یابد بار. ابوحنیفه ٔ اسکافی . پنداشتم که خداوند بفراغتی مشغول است بگمان بودم از بار یافتن و نیافتن . (تاریخ بیهقی ). بدرگاه رفتن صواب تر... اگر باریابمی فبها و نعم و اگر نه بازگردم . (تاریخ بیهقی ). یکسال برگذشت که زی تو نیافت بار خویش تو آن یتیم نه همسایه ت آن فقیر. ناصرخسرو. ای شده سوی شه [ و ] نایافته بر طلب دنیا و اقبال بار. ناصرخسرو. بی خود از هیچ آیی اندر کار یابی اندر دوم بدین در، بار. سنایی . خاقانی اگر بار نیابی چه کنی صبر کاین دولت از ایام به ایام توان یافت . خاقانی . هر آن موری که یابد بر درش بار سلیمانیش باید نوبتی دار. نظامی . معاشران که ببزم تو بار مییابند طراوت گل و رنگ بهار مییابند. طالب آملی (از شعوری ).