بارآور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بارآور. [ وَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان پشت آربابا بخش بانه ٔ شهرستان سقز که در ١٢هزارگزی جنوب بانه و ٢هزارگزی کوخه مامو واقعست و٣٥ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٥).
بارآور. [ وَ ] (نف مرکب ) برور. میوه آور و میوه دار و مثمر. (ناظم الاطباء). باثمر: درختی بارآور. الحُبْلة؛ درختان بارآور : بره هست چندان که آید بکار درختان بارآور سایه دار. فردوسی . سپهبدنژادی و گندآوری رَزی دید در راه بارآوری . فردوسی . دوصد میل ره بیشه باشد فزون درختان بارآور گونه گون . اسدی (گرشاسب نامه ). ز ناگه بر مرغزاری رسید درختان بارآور و سبز دید. اسدی (گرشاسب نامه ). هوای خوش و بیشه های فراخ درختان بارآور سبزشاخ . نظامی . و درخت آن بقوت تر و بانشاطتر و بارآورتر. (فلاحت نامه ). ◄ صفت سرمایه ای است که سود میدهد: سرمایه ٔ من دربانک بارآور است و پنج درصد سود میدهد. ◄ حامله . باردار : گهرت بد بد با سوی گهر گشتی همچنان مادر خود بارآور گشتی . منوچهری .
مترادف و متضاد واژهدان
بارور، ثمردار، مثمر، میوهدار، میوهدهنده آبستن، باردار، حامله (متضاد: بیبر، سترون، عقیم) مفید، سودبخش
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی