واژه جو

بارشد

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

بارشد. [ رَ ش َ ] (ص مرکب ) مجازاً کامیاب . پیروز. موفق . رستگار : شیر را چون دید کشته ٔ ظلم خود میدوید او شادمان و بارشد . مولوی . و رجوع به رشد شود.

معنی بارشد | واژه جو