باز شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شُ دَ) (مص ل.)<BR>۱- گشاده شدن.<BR>۲- رفتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شُ دَ) (مص ل.) ۱- گشاده شدن. ۲- رفتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باز شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ضد بسته شدن . گشایش یافتن . مفتوح شدن : بروی خود در طماع باز نتوان کرد چو باز شد، به درشتی فراز نتوان کرد. سعدی (از ارمغان آصفی ). ♦ باز شدن آسمان ؛ گشاده شدن آن . بی ابر شدن . صافی شدن . اِصحاء. صَحو. (منتهی الارب ). ♦ بازشدن چشم ؛ واقف شدن . مطلع شدن . آگاه شدن . بازشدن دیده : چو چشم و دل پادشه باز شد جهان نیز بااو هم آواز شد. فردوسی . ۩ روشن شدن . نور یافتن : بو دوای چشم باشد نورساز شد ز بوئی دیده ٔ یعقوب باز. مولوی . ۩ دیده باز کردن . نگاه کردن . چشم انداختن . نگریستن : کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر که آب دیده به رویش فرو نمی آید. سعدی (بدایع). دگر به روی کسم دیده باز می نشود خلیل من همه بتهای آذری بشکست . سعدی (طیبات ). ♦ باز شدن خورشید یا ماه پس از خسوف یا کسوف ؛ بیرون آمدن از گرفتگی . انجلاء شمس . انجلاء قمر. انکشاف . ♦ باز شدن در ؛ انسفاق : جز بدین حال کی شود بر مرد بدو عالم در سعادت باز. ناصرخسرو. ♦ باز شدن دل ؛ خوشحال شدن .خوشدل شدن . آرامش یافتن . مسرور شدن . رفع غم و کدورت شدن . فرح و انبساط دست دادن . ♦ باز شدن راه ؛ رفع مانع شدن از طی طریق، (تمام شدن برف، مصون ماندن از دزد و قطاع الطریق و دشمن ). ♦ باز شدن غنچه و گل و امثال آن ؛ شکفتن . شکوفان شدن . بشکفتن : گل شکفته شنیدی که باز شد به شجر. عنصری . چو نرگس شود باز چون چشم باز شود پای بط بر چنار آشکار. ناصرخسرو. ♦ باز شدن گوشه ٔ چشم به چیزی ؛ التفات کردن به وی . (آنندراج ) (مجموعه ٔ مترادفات ). گوشه ٔ چشم رضائی به منت باز نشد هم چنین عزت صاحبنظران میداری . حافظ (از آنندراج ). ♦ باز شدن هوا ؛روشن شدن . آفتابی شدن هوا پس از ابر و بارندگی و مه . بی ابر شدن آسمان . ♦ باز شدن یخ (و هر چیز که منجمد شده باشد) ؛ آب شدن . از حالت جمادبه میعان درآمدن . ذوبان .
بازشدن . [ ش ُ دَ ] (مصدر مرکب ) دوباره منصوب شدن . باز بر سر کار آمدن : پس یوسف مر این شرابدار را گفت چون پیش ملک خداوندت بنشینی وبمرتبت خویش بازشوی مرا یاد کن . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ◄ بازگشتن . رجوع . مراجعت : عهد و میثاق باز تازه کنیم از سحرگاه تا بوقت نماز باز پدواز خویش بازشویم چون دَدَه بازجنبد از پدواز. آغاجی . بدانگه که شد [ سیاوش ] پیش کاوس باز پیاده شد از اسب و بردش نماز. فردوسی . به گیو آنگهی گفت برخیز و رو سوی پهلوان سپه بازشو. فردوسی . وز آن جایگه شد سوی پارس باز جهانی همی برد پیشش نماز. فردوسی . بفرمود تا قارن نیک خواه شود باز و پاسخ گذارد ز شاه . فردوسی . تو اکنون سوی لشکرت بازشو برافراز گردن به سالار نو. فردوسی . شدندی شبانگه سوی خانه باز شده پنبه شان ریسمان طراز. فردوسی . مالها برگرفت و به بصره بازشد. (تاریخ سیستان ). بر اثر خواجه احمد بیرون آمد با اعیان و بخانه ٔ خود بازشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٠). و گفت که چون امیر بهرات بازشود بخدمت پیش آید. (تاریخ بیهقی ). گفت ملکا تو فرمودی که از مصر بیرون شوید بزمین شام روید، خداوندا، اگر فرمان نیست به مصر بازشویم . (قصص الانبیاء ص ٢١). از هندوستان بمکه آمد و خانه را طواف کرد و به عرفات شدو مناجات کرد و مناسک حج را بجا آورد و به هندوستان بازشد. (قصص الانبیاء ص ٢٣). چون پسران بازشدند و خبر ابن یامین [ یعقوب را ] بگفتند... (مجمل التواریخ و القصص ). و قرمطیان ببصره اندر شدند... و با بسیاری مال و نعمت بازشدند. (مجمل التواریخ و القصص ). بازشد از عراق خرم و شاد سیف دولت امیر شمس الدین . امیرمعزی (از آنندراج ). شب سیم چون خلیفه بخفت و جعفر بجایگاه خویشتن بازشد، عباسه خویشتن را آراست و بنزدیک جعفر شد. (تاریخ بخارا). هر چه به دم آید به دود بازشود. (اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابی سعید). با هزاران هزار زینت و ناز بر سر بزمگاه خود شد باز. نظامی . بدان ره کامدم دانم شدن باز چنان کاول زدم دانم زدن ساز. نظامی . چون عامریان سخن شنیدند جز بازشدن دری ندیدند. نظامی . ◄ رفتن . گذشتن از جائی : من درایستادم [ بونصر مشکان ] و حال حسنک و رفتن بحج و از موصل راه گردانیدن و ببغداد بازنشدن ... بتمامی شرح کردم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٩). بخواهش و تضرع و زاری پیش این کار بازشوی [ احمدبن ابی داود ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٠). طاهر بدیوان کم آمدی و اگر آمدی بسر شراب و نشاط بازشدی . (تاریخ بیهقی ). و بوعاصم را آنجا بکشتند و پذیره ٔ سلیمان بن عبداﷲ الکندی بازشدند و او را بسیستان اندر آوردند. (تاریخ سیستان ). باز باید شدن از شر بسوی خیر بطبع نز فرازی سوی پستی چو بطمع آمده باز. ناصرخسرو. غمی کان با دلش دمساز میشد دواسبه پیش آن غم بازمیشد. نظامی . چون بازشدند سوی خانه شد در صدف دری یگانه . نظامی . ◄ عودت کردن . بحال نخست برگشتن . رجوع به اصل کردن : ترکمانان بیامدند... و خدمتی چند سره بکردند و آخر بیازردند و به سر عادت خویش که غارت بود بازشدند. (تاریخ بیهقی ). چون خبر بملک رسید گفت تا آن خانه را خراب کردند و قصد درخت کردند بحال خویش بازشد. (قصص الانبیاء ص ١٩١). بهمان حال دیوانگی بازشد. (نوروزنامه ). به اصل بازشود فرع و هست نزد خرد مبر این حدیث مسلم هم این مثل مضروب . ادیب صابر. ♦ بر سر چیزی بازشدن ؛ بدان پرداختن . دیگربار بسر وقت آن رفتن : اکنون با خبر این کتاب بازشویم که خدای تعالی عیسی را چگونه به آسمان برد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). بقیت احوال را پیش گرفتم تا آنچه رفته باز نموده آید... آنگاه بسر آن بازشوم که امیر مسعود از هرات حرکت کرد... (تاریخ بیهقی ). اکنون بسر تاریخ بازشویم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤١). و ما بحدیث یافث بازشویم . (مجمل التواریخ و القصص ). نظامی بر سر افسانه شو باز که مرغ پند را تلخ آمد آواز. نظامی . ◄ پیوستن . منسوب شدن . رجوع کردن : اگر ایدونکه به کشتن نمرنداین پسران به نسب بازشوند این پسران با پدران . منوچهری . تو کریم و پسران همچو تو باشند کریم به شجر باز شود نیک و بد هر ثمری . فرخی . هرچه عار است به بدخواه ملک بازشود و آنچه فخر است و بزرگی بملک گردد باز. فرخی . و مگر از علی الاصغر هیچ فرزندی نماند [ حسین علیه السلام را ]، جمله بکربلا کشته شدند و نسب جمله حسینیان به وی بازشود. (مجمل التواریخ و القصص ). و نسبت پادشاهان بدو [ کیومرث ] بازشود. (مجمل التواریخ و القصص ). اگر چه همه نسل ایشان به هوشنگ و کیومرث بازشود. (مجمل التواریخ ). و نسب پادشاهان عجم به ایرج بازشود. (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ دور شدن . بر کنار رفتن . بیک سو رفتن : بدو گفت کز پیش ما بازشو پلنگی تو در راه شیران مرو. فردوسی . نیک نگه کن بتن خویش در بازشو از سیرت خروار خویش . ناصرخسرو. ◄ بیخود شدن . غافل گردیدن : سر بخویشتن فروبردم تا ساعتی تفکر کنم، اندکی از خویشتن بازشدم . (اسرارالتوحید ص ٣٠٩). ◄ جدا شدن . ول کردن . رها کردن : بازگشتم و جواب بازبردم [ ابونصر مشکان ]، ابوسهل از جای نشده بود و من همه با وی افکندم اما چه کردمی که امیراز من باز نمیشد [ مسعود ] و نه خواجه . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٤٧ و چ فیاض ص ١٥٢). ◄ اصطلاح خاص کالبدشناسی هنری و هنرپیشگی : هر گاه شخصی ایستاده باشد در حالیکه پاها بهم چسبیده و بازوان آویزان وکف دست بطرف جلو متوجه گردد، چنانچه یکی از اعضاء یا قسمتی از آنها در سطح موازی با سطح میانی بدن حرکت کند، آن حرکت را تا شدن و باز شدن مینامند. قطعه ٔمتحرک در عمل تا شدن بقطعه ٔ مجاور نزدیک شده و بر آن تا میگردد، در صورتیکه در عمل باز شدن دوباره تغییر محل داده و در امتداد قطعه ٔ مجاور قرار میگیرد. (کالبدشناسی هنری دکتر کیهانی ص ٢٧).
مترادف و متضاد واژهدان
گشاده شدن، گشوده شدن، مفتوح شدن، وا شدن (متضاد: بسته شدن) شکفته شدن، شکوفا شدن، وا شدن (متضاد: پژمردهشدن، خشکیدن)