بازار زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازار زدن . [زَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از فائده ٔ خاطرخواه گرفتن .(غیاث اللغات ) (آنندراج ) (فرهنگ ضیاء) : امروز هر که سنگ ملامت بما رساند گو دست خود ببوس که بازار میزند. صائب . بازار زدی کز آفت افتادن راهی بردی برسته ٔ دندانش . ظهوری . ◄ و از اهل زبان بتحقیق پیوسته که بازار زدن بمعنی بازار آراستن است . بازار کردن . (آنندراج ) : میگویند در قشون و لشکر بازار زده اند... (آنندراج ). جنس دل بر کف صلایی بر خریداری زدیم مشتری خواهان کالا نغزبازاری زدیم . حکیم شفایی (از آنندراج ). بازار زد آنکس که گشاده ست دکانی سرمایه ٔ سود دو جهان است زیانی . ظهوری (از آنندراج ).