بازار شکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازار شکستن . [ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) از رونق و روایی و رواج انداختن : بر من آن بت بازار نیکوان بشکست کجا چنان بت باشد که را بود بازار؟ فرخی . زنجیر صبر ما را بگسست بند زلفی بازار زهد ما را بشکست عشق خالی . خاقانی . بازار حسن جمله ٔ خوبان شکسته ای ره نیست کز تو هیچ خریدار بگذرد. سعدی . کرشمه ای کن و بازار سامری بشکن بغمزه رونق و ناموس سامری بشکن . حافظ. همت مردانه میخواهد گذشتن از جهان یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند. صائب (از آنندراج ). بازار او شکسته نگردد بقول خصم . خورشید را ز راه کجا افکند غبار؟ عمادی شهریاری .