بازشناختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازشناختن . [ ش ِ ت َ ] (مص مرکب ) شناختن . امتیاز کردن . (آنندراج ). تمییز کردن . تمییز دادن . فرق گذاشتن . تشخیص تفاوت بین دو چیز : این همه روز مرگ یکسانند نشناسی ز یکدگرشان باز. رودکی . سپاه اندرآمد ز جای کمین سیه شد بر آن نامداران زمین که کس بازنشناخت از پای دست تو گفتی زمین پای اسبان ببست . فردوسی . چنین تا بشستن بپرداختند یکی از دگر بازنشناختند فردوسی . سه لشکر چنان شد از ایرانیان که سر بازنشناختند از میان . فردوسی . حاسدم گوید که شعر او بود تنها و بس بازنشناسد کسی بربط ز چنگ رامتین . منوچهری . صیدگاه ملک دادگر عادل را بازنشناختم امروز همی از محشر. فرخی . ز تیرش یکی پیش اوتاختند ز خشتی گران بازنشناختند. اسدی . نه همی بازشناسند عبیر از سرگین نه گلستان بشناسند ز آبستنگاه . قریعالدهر. این پنج در علم بدان بر تو گشادند تا بازشناسی هنر و عیب جهان را. ناصرخسرو. از درخت باردارش بازنشناسی ز دور چون فراز آیی بدو در زیر برگش بار نیست . ناصرخسرو. ستوری تو سوی من از بهر آنک همی بازنشناسی از فخر عار. ناصرخسرو. ز شال پیدا آرند دیبه ٔ رومی ز جزع بازشناسند لولوی شهوار. مسعود سعد. با چنین حال و هیأت و صورت بازنشناسدم کس از نسناس . مسعود سعد. فراز عشق مرا در نشیبی افکنده ست که باز می نشناسم نشیب را ز فراز. مسعود سعد. قبله اول ز قبله بازشناس تا بدانی تو فربهی ز آماس . سنائی . ذات تو را زمانه هم بازشناسد از کسان عقل دم مسیح را فرق کند ز دم خر. مجیر بیلقانی . هنر نهفته چو عنقا بماند از آنکه نماند کسی که بازشناسد همای را از خاد. ظهیر فاریابی . چنان با اختیار یار در ساخت که از خود یار خود را بازنشناخت . نظامی . بسا حاجی که خود را ز اشتر انداخت که تلخک را ز ترشک بازنشناخت . نظامی . و هیچکدام از لشکرها غالب از مغلوب بازنمی شناخت . (جهانگشای جوینی ). چون قضا آید نبینی غیر پوست دشمنان را بازنشناسی ز دوست . مولوی . وصفها را مستمع گوید به راز تا شناسد مرد اسب خویش باز. مولوی . تو خود را از آن در چه انداختی که چه را ز ره بازنشناختی . سعدی (بوستان ). از دنب لاشه سگ طلب دنبه میکند و آماس بازمی نشناسد ز فربهی . ابن یمین . و رجوع به شناختن شود.