بازمانده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) (ص مف.)<BR>۱- عقب مانده.<BR>۲- وارث.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) (ص مف.) ۱- عقب مانده. ۲- وارث.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازمانده . [ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) وارث . باقی مانده ٔ پس از مرگ کسی . (ناظم الاطباء). خلف . ج، بازماندگان، اخلاف . اولاد. ورثه : یا ملک من شوددر بازمانده ٔ عمرم ... از ملک من بیرون است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٨). من از عمر نصیب برداشتم بازماندگان مرا نیکو دار تا من جان فدا کنم و این کار برآورم . (مجمل التواریخ و القصص ). نعمت حق سبحانه و بحمده در بازمانده ٔ امیرماضی سایغ و ضافیة للناس است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٦٠). ◄ واپس مانده ازطعام و جز آن . (ارمغان آصفی ) (آنندراج ). نیم خورده . تتمه . بقیه . (مهذب الاسماء). باقی مانده : افتاد دل چو از نظر او اجل ربود کز باز بازمانده به صیاد میرسد. سنجر کاشی (از ارمغان آصفی ) (آنندراج ). ◄ عقب مانده . واپس مانده . جداشده : بزیرش نسر طایر پر فشانده وزو چون نسر واقع بازمانده . نظامی . چون شمع جگرگداز مانده یا مرغ ز جفت بازمانده . نظامی . ◄ ترکه . میراث . ارث . مرده ریگ .
مترادف و متضاد واژهدان
بهجامانده، بقیه، پسمانده، مانده دنبالمانده، عقبمانده، واپسمانده به هدف نرسیده خسته، درمانده، کوفته وارث خلف، خویش، قوم
فرهنگ طیفی واژهدان
وارث، یادگار، جانشین، ذینفع بیوه، مطلقه بازماندگان، اعقاب برکنارشده، مردود
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی