بازوبند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازوبند. [ ب َ ](اِ مرکب ) هر چیزی که بربازو بندند، خواه از سنگهای قیمتی باشد یا غیر آن . (ناظم الاطباء) . بندی مرصع که زینت را به بازو بندند. (یادداشت مؤلف ). پاره ٔ زیوری است معروف . (آنندراج ). حلقه ای که اغلب از فلزات قیمتی تهیه و به بازوی پهلوانان بسته میشده است . دُملُج و دِملَج . (المنجد) (منتهی الارب ). معضاد. عِضاد. مُدلوج . دُملوج . (منتهی الارب ). ◄ مصالح هر چیز چنانچه رشته ٔ تسبیح و دوال و امثال آن برای شمشیر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ بمعنی حرزی است که در درون آن دعا گذاشته به بازو می بندند. (شعوری ج ١ ورق ١٥٦).
بازوبند. [ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان تحت جلگه بخش فدیشه ٔ شهرستان نیشابور که در ١٢ هزارگزی شمال فدیشه در جلگه واقع شده است . ناحیه ای است معتدل با ٥٢٢ تن سکنه و آب آن از قنات تأمین میشود. محصول عمده ٔ آن غلات و شغل مردمش زراعت و راه آن مالرو است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).