بازکوشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازکوشیدن . [ دَ ] (مص مرکب ) کوشیدن . سعی کردن . مجاهدت . ایستادگی کردن . تحمل مصائب : برفتن بازمیکوشم چه سود است نیابم ره که پیشاهنگ دود است . نظامی . خوش آن باشد که امشب باده نوشیم امان باشد که فردا بازکوشیم . نظامی . رنجها دیده بازکوشیده وز تظلم سیاه پوشیده . نظامی . ◄ مقاومت کردن . مخالف بودن : لختی رطوبت که اندر تن بکار آید و با قوت صفرا بازکوشد... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). قوت خون اندر تن بکار آید تا سردی آن [ سردی خلط خام ] بازکوشد و آن را بپزاند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و ممکن است که اندر بعضی جسمها هر چهار کیفیت با یکدیگر بازکوشند و هر چهار برابر آیند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر طرنجیده باشد و با انگشت [ انگشت طبیب گاه فرو بردن انگشت در آماس ]بازکوشد بحس لمس فرق توان کرد میان چیزی که از باد پر شده باشد و چیزی که از ماده ٔ دیگر پر شده باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). قوت آب او [ آب ِ شیر ] که اسهال کننده است و قوت پنیر که ضد اوست هر یک کار خویش کردن گیرد و با یکدیگر بازکوشند و روغن با قوت آب یار شود... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). پوست عضو بطرنجاند و بادست بازکوشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).