بازیگری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازیگری . [ گ َ ] (حامص مرکب ) شعبده . بازی نمودن . چشم بندی . فریب : به بازیگری تیر بازه ببست چو شد غرقه پیکانش بگشاد دست . فردوسی . جهان بازیگری داند مکن با این جهان بازی که درمانی بدام او اگر چه تیز پروازی . ناصرخسرو. درآمد ببازیگری ساختن چو گردون به انگشتری باختن . نظامی . ◄ رقص . پای کوبی . رقاصی : چو در زرد حله کنیزان مست به بازیگری دست داده به دست . اسدی (گرشاسب نامه ). پس از سر یکی بزم کردند باز ببازیگری می ده و چنگ ساز. اسدی (گرشاسب نامه ). بر آراسته قوس را مشتری زحل در ترازو به بازیگری . نظامی . ◄ شوخی . بیهده . عبث : مپندار کز بهر بازیگری است سراپرده ٔ این چنین سرسری است . نظامی . ◄ شیطانی . شیطنت . (یادداشت مؤلف ) : گفتم این بازیگری با هر کسی چندین چراست گفت بازیگر بود کودک که بازاری بود. حقوری .