باز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باز. (اِ) باج و خراج را نیز گویند و به این معنی با زای فارسی هم درست است . (برهان ).باج و خراج . (غیاث ) (ناظم الاطباء). خراج که آنرا باج و باژ گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). و باژ به زای فارسی نیز آمده . (فرهنگ سروری ). باژ. باج . (رشیدی ). باج .(دِمزن ). ◄ بمعنی گذرگاه سیل هم آمده است . (برهان ) (دِمزن ). گذرگاه . (غیاث ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ) (شعوری ج ١ ورق ١٦٥) : گر این باز بندم بزابلستان بگیرم شهی تا به کابلستان . اسدی . ◄ شراب را میگویند که بعربی خمر خوانند. (برهان ). شراب . (غیاث ). خمر. (دِمزن ). شراب و می . (ناظم الاطباء). ◄ بحساب جمل ده است . (شرفنامه ٔ منیری ). بحسب ابجد لفظ آن ده است . (از جهانگیری ). ◄ ورد و دعای فیض و برکت . (فرهنگ شاهنامه ٔ شفق ). سکوت عبادت کنندگان آتش هنگام شست و شو وغذا خوردن . (دمزن ). خاموشی باشد که مغان در وقت شستن بدن و چیزی خوردن بعد از زمزمه آغاز کنند. رجوع به مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی ص ٣٥٣ شود. ◄ عکس و قلب . (برهان ) (دِمزن ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ گدار و پایاب . ◄ آغوش . ◄ دست . ◄ دسته . (ناظم الاطباء). ◄ دوش . ◄ بازو. (برهان ) (دِمزن ) (ناظم الاطباء). ◄ بسته . (ناظم الاطباء).
باز. (اِخ ) ابراهیم باز. محدث بود. (منتهی الارب ). صاحب تاج العروس آرد: ابراهیم بن محمدبن باز اندلسی . از اصحاب سحنون و از محدثان بود و بسال ٢٧٣ هَ . ق . درگذشت . رجوع به تاج العروس شود.
باز.(ع اِ) مبنیاً علی الکسر، همواره با خاز بصورت خازباز آید و خازباز مگسی است که در مرغزارها میباشد. (ازتاج العروس ). رجوع به خازباز شود. (ناظم الاطباء).