باستان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باستان . (اِخ )یا بازتان ناحیه ای از اسپانی واقع در بخش ناوار در دره ای بهمین نام . جمعیت آن در حدود ٨٥٠٠ تن است .
باستان . (ص، اِ) کهنه . قدیم . (صحاح الفرس ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (شعوری ) . گذشته . قدیم . دیرینه . (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (هفت قلزم ). چیز گذشته . قدیم اَی ضد نو. (شرفنامه ٔ منیری ). کهن . زمان گذشته : ز دانا تو نشنیدی این داستان که بر گوید از گفته ٔ باستان . فردوسی . تو از باستان یادگار منی بتخت کئی بر نگار منی . فردوسی . بگویم یکی پیش تو داستان کنون بشنو از گفته ٔ باستان . فردوسی . مردی با خرد تمام بود گرم و سرد روزگار چشیده و کتب باستان خوانده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٨٧). کسی دار کز دفتر باستان همی خواندت گونه گون داستان . اسدی . عقل نپسنددکه من نوشیروان خوانم ترا گر چه کس نبود چو او از خسروان باستان . امیر معزی . قلعه ای بستد که هرگز کس بر آن قادر نشد از سلاطین گذشته وز ملوک باستان . عبدالواسع جبلی (از جهانگیری ). گویند هر کجاستم آمد برفت داد این داستان زدند حکیمان باستان . سوزنی . تخت نرد پا»بازان در عدم گسترده اند گر سرش داری برانداز این بساط باستان . خاقانی (از جهانگیری ) (ازشعوری ). پژمرده دلان بصور آهی این دخمه ٔ باستان شکستم . خاقانی . تا گشاده ششدر سی مهره ٔ ماه صیام غلغلی زین هفت رقعه باستان انگیخته . خاقانی . ذکر عهد او که تا روز ابد پاینده باد نقصها در داستان باستان می آورد. خواجه سلمان . مثل و همتایت به رزم و بزم در، در روزگار زین سپس کم خیزد و کم بود کس از باستان . منیری (مؤلف شرفنامه ). ♦ موبد باستان ؛ موبد پیر. موبد کهن : سرانجام او گشت همداستان بپرسید از موبد باستان . فردوسی . ◄ اگر چه ولف کلمه را تنها بمعنی قدیم آورده ولی از این بیت شاهنامه چنین استنباط میشود که باستان بمعنی هرگز و همیشه است . (یادداشت مؤلف ) : بچین و بهند و ختن باستان نرانند جز نام من بر زبان . فردوسی . و شاید هم دراین بیت تحریفی در کلمه روی داده و محرف کلمه ٔ دیگری است . ◄ بزبان دری تاریخ را گویند که احوال گذشتگان در او جمع باشد و باستان نامه کتابی است از تواریخ فارسیان . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (برهان قاطع) (هفت قلزم ). در زند و پازند بمعنی تاریخ و نوعاً تاریخ قدیم را گویند. (ناظم الاطباء). حافظ ابرو در تاریخ خویش آورده که به زبان پارسی و دری باستان تاریخ را می گویند و دهگان مورخ را و معرب آن دهقان است . (فرهنگ جهانگیری ) : از فرنگیس و کتایون و همای باستان را نام و آوا دیده ام . خاقانی . باستان نامه به معنی تاریخ تواند بود. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ♦ باستان یهود ؛ تاریخ یهود. (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از دنیا و عالم و دهر و گردون هم هست . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (هفت قلزم ). ◄ بمعنی مجرد هم بنظر آمده که از ترک و تجرید باشد. (برهان قاطع) . شخص مجرد. (ناظم الاطباء) (هفت قلزم ).