باسق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باسق . [ س ِ ] (ع ص ) نخل بلند بسق النخل ؛ طال . (تاج العروس ). ج، بواسق .دراز. بالنده . (غیاث اللغات ). خرما بن دراز. بالیده . (آنندراج ) : تخم خرمایی، به تربیتش [ خدای تعالی ] نخل باسق گشته . (گلستان ). ◄ خرمایی است طیب و زردرنگ . (تاج العروس ). ◄ میوه ای است زردرنگ نفیس . (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
باسق . [ س ِ ] (اِخ ) دهی است به بغداد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (تاج العروس ).
باسق . (اِخ ) تلفظ ترکی قوم باسک . رجوع به باسک و قاموس الاعلام ترکی ج ٢ ص ١١٩٧ و لغات تاریخیه و جغرافیه ترکی ج ٢ ص ٣٠ شود.