باسل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باسل . [ س ِ ] (اِخ ) ابن ضبة وضبةبن ادبن بن طابخةبن الیاس را سه فرزند بود: سعد وسُعَید و باسل . سعید به قتل رسید و جانشینی نداشت واما باسل به سرزمین دیلم پناه برد و در آنجا با زنی از مردم عجم ازدواج کرد و مردم دیلم از نسل اویند وگفته میشود که باسل بن ضبة ابوالدیلم بوده است . و ابن بحیر در اشاره به همین نکته گفته است : زعمتم بان الهند اولاد خندف و بینکم قُربی و بین البرابر و دیلم من نسل ابن ضبةَباسل و برجان َ من اولاد عمروبن عامر. از اولاد سعدبن ضبة نیز خاندانهایی نام برده شده است . رجوع شود به عقدالفرید ج ٣ ص ٢٩١.
باسل . [ س ِ ] (ع ص ) شجاع . (تاج العروس ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بهادر. (غیاث اللغات ). مرد دلیر. (مهذب الاسماء). دلیر. (نصاب ). دلاور. شجاع . بطل . (اقرب الموارد). ج، بَواسِل و بُسَلاء. (منتهی الارب ) و بُسل . (منتهی الارب ). بُسُل . (تاج العروس ). بُسَّل (اقرب الموارد). ◄ شیر. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). شیربیشه . (ناظم الاطباء).اسد. (اقرب الموارد). اسد، بسبب کراهت و زشتی منظر آن . ابوزید طائی در رثاء غلام خویش گوید : صادفت لما خرجت منطلقا جهم المحیا کباسل شرس . و امروءالقیس گوید : قولالدودان عبیدالعصا ماغرکم بالاسد الباسل . (از تاج العروس ). متبسل . (تاج العروس ). ◄ مرد زشت ترشروی از خشم یا از شجاعت . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بَسِل یا بَسل . (تاج العروس ). شخص عبوس از خشم یا از دلاوری یا از زشتروئی . (از تاج العروس ). ◄ مجازاً، شیر. لبن باسل در عربی بمعنی شیر ترش بدمزه است . (از تاج العروس ). ◄ یوم باسل ؛ روز سخت و شدید. اخطل گوید : نفسی فداء امیرالمؤمنین اذا ابدی النواجذ یوم باسل ذکر. (از تاج العروس ). یقال غضب باسل و یوم باسل ؛ ای : شدید. (اقرب الموارد). ◄ نبیذ تند. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نبیذ شدید ترش . (از تاج العروس ). ◄ سخن زشت و شدید. (آنندراج ). سخن زشت و سخت . (ناظم الاطباء). ♦ گفتار باسل ؛ کریه شدید. ابوبثینةالهذلی گوید : نفاثة اعنی لا احاول غیر هم و باسل قولی لاینال بنی عبد. (از تاج العروس ).