باسنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باسنگ . [ س َ ] (ص مرکب ) گرانبار. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ سنگین . پروزن . محکم : و گر گرز تو هست باسنگ و تاب خدنگم بدوزد دل آفتاب . فردوسی . ◄ بمجاز، استوار. محکم . متین : پسندیدم این رای باسنگ اوی که سوی خردبینم آهنگ اوی . فردوسی . ◄ عظیم القدر. باحرمت . (آنندراج ). باتمکین . (ناظم الاطباء). به مجاز بااستخوان . باوزن . (یادداشت مؤلف ). وزین . باوقار : خرد یافت لختی و شد کاردان هشیوار و باسنگ و بسیاردان . فردوسی . به پیروزی و فرو اورنگ شاه به چربی و نرمی و باسنگ و جاه . فردوسی . یکی مرد باسنگ و شیرین سخن گزین کرد از آن چینیان کهن . فردوسی . نه با فرش همی بینم نه باسنگ ز فر و سنگ بگریزد به فرسنگ . نظامی . و رجوع به سنگ شود.