واژه جو

باشگون

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

باشگون . (ص مرکب ) باژگون . معکوس . مقلوب . (شعوری ورق ١٨٠). واژگون . واژگونه . معکوس . وارونه . (ناظم الاطباء) : خاک پایت را زحل از دیده بر سر مینهد آری آری هست دایم کار هندو باشگون . رکن الدین بکرانی (از شعوری ). و رجوع به باشگونه و باژگونه و وارونه و وارون شود.

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی باشگون | واژه جو