باطله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باطله . [ طِ ل َ / ل ِ ] (از ع ص ) مؤنث باطل : لاحاجب است بر در الا شده مقیم کو ابلهان باطله را میزند قفا. خاقانی . ◄ به اصطلاح اهل دفاتر ایران، فرد باطل، منسوخ . (آنندراج ). ♦ داغ باطله ؛ نشان بیهودگی و از کار افتادگی . ♦ داغ باطله به اسپی یا کسی زدن ؛ او را از جرگه بیرون کردن . از زمره ٔ کار آمدان بیرون راندن . رجوع به داغ شود. ◄ کاغذ یا نوشته ای باطله که بکار نیاید.