باطنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باطنی . [ طِ ] (اِخ ) از شعرای بخارا و بروایتی دیگر از بلخ بوده است . امیر علیشیر نوائی آرد: مرد فقیر و ساده است و در بلخ میباشد و بقدم توکل بزیارت مکه معظمه مشرف شده، این مطلع ازوست : بسکه داری تنگدل ای غنچه ٔ خندان مرا جان ز دل آمد به تنگ و دل گرفت از جان مرا. رجوع به مجالس النفائس ص ٨٢ و ٢٥٦ و ٣٠٦ و هم چنین قاموس الاعلام ترکی ج ٢ ص ١١٩٩ و صبح گلشن ص ٥٠ شود.
باطنی . [ طِ ] (ص نسبی ) منسوب است به فرقه ٔ موسوم به باطنیه . آنکه بطریقه ٔ باطنیه گرویده باشد. سَبعی . قرمطی . هفت امامی . اسماعیلی . تعلیمی . فاطمی . رفیق . (النقض حاشیه ٔ ص ٩٣). ج، باطنیان و باطنیون : باطنش هست دیگر و ظاهرش دیگر است گویی شده ست این گل دوروی باطنی . منوچهری . ◄ باطنی . باطنیه . اینان گویند ظواهر آیات قرآن را بواطنی هست غیر از آنچه در عرف لغویون است . (از الانساب سمعانی ) : و بعهد با کالیجار مذهب سبعیان ظاهر شده بود چنانک همه ٔ دیلمان سبع مذهب بودند چنانک در این وقت آنرا مذهب باطنی گویند و مردی بود باطنی، نام او ابو نصربن عمران کی سری بود از داعیان سبعیان . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص ١١٩). و رجوع به باطنیه و همچنین غزالی نامه، صص ٢٤ - ٣٠ - ٢٦٢شود.
باطنی . [ طِ ] (ص نسبی ) منسوب به باطن . مقابل ظاهری . درونی . داخلی . ذاتی . جوهری .